مرز

ایست !

ایست!

هر دو به هم ایست دادند . هر دو ایستادند.

اسلحه هایشان را رو به نشانه رفتند .

هر دو با هم گفتند : اسلحتو بنداز !

هیچ کدام اسلحه هایشان را نینداختند .

سرباز اولی گفت : چرا رفتی تو مرز ما ؟

سرباز دومی گفت : تو چرا رفتی تو مرز ما ؟

سرباز اولی گفت : دنبال آب آمدم . تشنمه تو چرا اومدی ؟

- خب منم تشنمه اومدم دنبال آب .

- پس بهتره به جای اینکه همدیگرو نشونه بگیریم بریم دنبال آب بگردیم .

- باشه بریم .

- بریم .

هر کدام منتظر بودند تا دیگری اسلحشو پایین بیاره .

اولی گفت : پس چرا اسلحتو پایین نمیاری ؟

- خودت چرا اسلحتو پایین نمیاری ؟

باشه !

- تا ۳ میشمریم و با هر شماره یه کم اسلحمونو پایین میاریم .

وقتی تا ۳ شمردن اشلخه ها پایین اومد راه افتاند دنبال آب به برکه رسیدند .

اولی : اول تو بخور !

دومی : نه! اول تو بخور !

تصمیم گرفتند تا ۳ بشمرن بعد سرشونو با هم تو آب کنند .

سرشونو بیرون اوردند .

رفتند تا به مرز رسیدند موقع خداحافظی اولی گفت اول تو برو و دومی گفت اول تو برو .

تا ۳ شمردند و هریک به سمتی رفتند .

بعده چند لحظه صدای ۲ گلوله سکوت بیابان را شکست

Image hosting by TinyPic

 آنها مرز همدیگر را اشتباهی رفته بودند .

/ 0 نظر / 4 بازدید