به بهونه ی بارون ...

۸۶/۱/۲۵

آسمون از صبح ابری بود ، نمی دونست بغضش و بشکنه یا نه

 اما .... بغضش و شکست و چه دل پری داشت ...!!!!!!

{ یاد شعر فریدون مشیری افتادم ( پست ۱۳ فروردین ) }

 

TinyPic image

ندا آمد :

شمارا چه شده است ؟! که در راه حق کندی می کنید ،

آیا به زندگی دنیا دل خوش کرده اید ؟!

می گفت :

همه از مردن می ترسند ، چرا ؟

  من از زیستن ، چرا ؟

**********

الهی به سوی تو آمده ام .... مرا به من برمگردان !

/ 0 نظر / 15 بازدید