تلنگر...

 دیشب حال عجیبی داشتم و گریه امونم نمیداد نمی توانستم

مانع ریزش اشکام بشم .. تا اینکه نماز و خوندم و با هاش صحبت کردم

ازش خواستم آرومم کنه ... شب فقط 4 ساعت خوابیدم و صبح رفتم کلاس

( دیشب با خودم فکر می کردم امروز چه شود ؟! با کم خوابی و گریه و ..

حوصله ی کلاس و نخواهم داشت )صبح بیدار شدم برای اولین بار

احساس آرامشی عجیب داشتم، از هر لحاظ آماده بودم چه درسی چه

سر حال بودن و ... و این را مدیون خدا هستم چون اگه روز عادی بود

با کم خوابی و ... من این حس خوب و نداشتم ...

امروز همه چی دست به دست هم داده بود تا رضایت من جلب شه

نمی دونم شاید مصداق اون روزنه شدم ...شاید .

حضور خدارو حس می کردم ، در همه چی ، لبخندش و می دیدم

بنابراین سعی کردم توجهش و بیشتر جلب کنم ...

TinyPic image

alas – دیشب به خدا گفتم تو چه حسی نسبت به من داری ؟

حسش و گفت ، نه بهترست بگم نشون داد وبعدش

من دیگه روی زمین نبودم ...

امروز آرامش داشتم ، خدایا شکرت .

خدا بینهایت دوست داشتنیه ٬ لذت با او بودن را بچشید

مطمئن باشید با هیچ لذتی عوض نمی کنین.

 امروزهر لحظه که یاد لطف خدا می افتادم اشک در چشمانم

حلقه میزد ...درست گفته اند که " دل آرام گیرد با یاد خدا "

من اگه خدارو نداشتم و اگه او نمی خواست امروز این اراده

و آرامش و نداشتم .

 (( آنکه خدا دارد چه ندارد؟!  و آنکه خدا ندارد چه دارد ؟! ))

دوست دارم مسافر خوبی باشم و از سفرم لذت ببرم

و در سفرم لذت با او بودن و برای او بودن و ... را بچشم

تا همیشه حتی بعد از پایان سفرم این لذت ادامه داشته باشه

خدایا در این سفر کمکم کن تا همیشه با تو باشم .

/ 0 نظر / 39 بازدید