سکوت...

دلا شب ها نمی نالی به زاری

 سر راحت به بالین می گذاری !!!

 تو صاحب درد بودی ناله سر کن

 خبر از درد بیدردی نداری .

 بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

 بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تارو پودت

 نسوزد در هوای آشنایی

 دلی می خواهم که از درد خیزد

 بسوزد ،  عشق ورزد ، اشک ریزد !

 به فریادی سکوت جانگزا را به هم زن ،

 در دل شب ، های و هوی کن

 و گر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

 دل بی درد همچون گور سرد است !

فریدون مشیری

/ 0 نظر / 25 بازدید