دل تنگی

روزي روز گاري  خواستيم تا با وسعت دستها انديشه ها و گامها ي پويايمان را به پيشواز مهتاب عالم تابي بريم كه گوئي گوي زندگيمان را در دوران زمان بگرداند..

 

روزي روزگاري خواستيم دلهاي كوچكمان را فقط به خاطر افكار بزرگمان  به يكديگر نزديك كنيم تا اين انديشه ها گذر از يكنواختي را برايمان اسان سازد ...

 

روزي روزگاري ديگر شهاب سنگهاي غول پيكر برايمان مصيبت حساب نمي شدند ...

اما ..

اما نميدانم

كدامين اسمان بر يكرنگيمان حسد ورزيد ؟؟

خداوندا...

چرا من مي گويم مائيم وديگري مي گويد" نه".. ما هستيم

چرا ديگر زبان گوياي يكديگر را نمي شناسيم؟؟؟

چرا هدفمان گم شد؟؟؟

چرا خسته ايم؟؟؟

چرا يادمان رفت مهتابي بود؟؟؟

 

قلب اينه در ضربان زمان محبوس است ..

نفس هستي در سينه اجبار به زنجير كشيده شده..

انديشه ها به مرز غرق شدن در اقيانوس الفاظ و افكار نا پيوسته رسيده...

خسته شديم از اينكه نوشتيم و گذشتيم ...

كدامين برگ زرد انگيزه است كه بر شاخه اميد متصل باشد ؟؟

كالبد ذهن هايمان در دوران رخوت و سكوت سرگردان است..

ديگر چيزي نمانده كه از اين ناباوري ها و خا موشي ها ..از اينكه همه مي كوشند ذهنهايمان را از حقيقت پاك كنند و حك كنند انچه را كه خود مي خواهند به ستوه ائيم..

 

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥