مردان بی ادعا * ۲ *

1/1/ 86   

 ساعت 9:15 است هوا ابریه اما کم کم آفتاب خودی نشون میده ، در راه شلمچه هستیم به علت کمبود وقت نشد زیاد اونجا بمونیم ،از شلمچه تا بصره فقط چند قدم فاصله بود ....از مسیری گذشتیم که در سمت چپ و راستمان سیم خاردار بود و خطر مین ، اما این مسیری که می گذشتیم و الان برای ما راحت باز است ، برای شهدا اینطور نبود ، این مسیر هم مین داشت اما بچه ها یکی یکی برای باز شدن راه جون خود را فدا می کردند تا مسیر باز بشه ..... تانکهای دشمن که به خاک ما پیشروی کرده بودند هنوز بود.مزار شهدا هم آنجا بود .هرکس گوشه ای نشسته وراز و نیاز می کرد ، مردی سجده بر خاک کرده بود ... آفتاب سوزاننده بود، چشمت را می سوزاند ، واقعا گرما غیر قابل تحمل ... اینجاست که صبر پیش میاد ...هرکسی طاقت نداره زیاد بمونه واقعا تداعی کربلاست ....

شهید آوینی : شلمچه گرم است ، به گرمای کربلا و لفظ " گرم" هرگز به گرمای کربلا نیست شلمچه از گرم هم گرم تر است آفتاب تشنه است سایه هم تشنه است ، و در آن گرما حتی یخ هم تشنه است ، سایه ای نیست که تن ها را پناه دهد و اگر هم باشد ، تو خود را به سایه مسپار، مبادا رخوت بر جانت غلبه کند ، رخوت تابستانی سایبان های کویری . چشم ها می سوزد ، پلک ها سنگین است و روح خوش دارد که تن را در این گرما واگذارد و خود به عالم خواب بگریزد . عالم خواب گرم نیست و تشنگی را در آنجا راه نیست .

رفتیم بیمارستان صحرایی ، دقیقا جزئیات یادم نیست اما صحبت از شهیدی شد که در عراق دفن شده بود و بعد 16 سال می خواستند به ایران انتقال بدهند وقتی پیکرش و بیرون آوردند سالم بود ، عراقی ها هر کار کردند این پیکر مطهر و نابود کنند نشد اما این شهید چند خصوصیت داشت : همیشه غسل جمعه انجام میداد ، همیشه نماز اول وقت می خواند ، همیشه طهارت و وضو داشت

( ویک خصلت دیگه که متاسفانه یادم رفته ).

2:30 به هویزه رسیدیم

شهید سید حسین علم الهدی:این خانه ی کوچک ،

این سنگر، این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه شده ، پر از حرف و غوغاست .

صدای پرمحبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور .

بغض گلویم را گرفته ، قطرات اشکم هدیه اتان باد .

تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است .

خدایا این خانه ی کوچک را بر من مبارک گردان .

هویزه محل شهادت شهدای عملیات نصر است یادمانی ساخته شده از شهدای هویزه

شهید سید حسین علم الهدی ، سید محمد علی حکیم و .... و چند شهدای گمنام .

دوست داشتم ساعتها سر مزار یکی یکیشون بشینم ...

بعد رفتیم دهلاویه ، محل شهادت شهید چمران و شهدای دیگر .

کمتر کسی فکر می کرد یه جای دور ، یه روستای کوچک به اسم " دهلاویه " اینهمه زائر پیدا کند .

در شمال غربی سوسنگرد در کنار جاده ی بستان است .

در بنای یاد بودی که برای شهید چمران ساخته شده بود

متنی از ایشان بر دیوار توجهم و جلب کرد که واقعا زیباست

که چون در این پست اگه بخوام بنویسم طولانی میشه بعدا مینویسم .

  

نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦