داستان کوتاه

دو برادر در کنار هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند .

یکی از آن دو ازدواج کرده بود و خانواده ای بزرگ داشت اما برادر دیگر مجرد بود . در پایان روز دو برادر سود آن روز را مساوی بین خود تقسیم می کردند

روزی برادر تنها با خود فکر کرد نصف کردن سود مزرعه عادلانه نیست

برادرم همسر و بچه داره ولی من تنهام .

به همین دلیل هر شب مقداری از سهم خود را به انبار برادرش می برد از سوی دیگر برادر دیگر گفت من تنها نیستم من خانه و کاشانه دارم همراه و هم صحبتی دارم اما او هیچکس را نداره باید به فکر آینده باشه عادلانه نیست پس اوهم بخشی از سهم خود را به انبار برادرش می برد .

سالها گذشت هر دو مرد متعجب شدند چون هیچکدام انبار پری از گندم نداشتند

ناگهان یک شب دو برادر در تاریکی شب با سبدی در دست با هم برخورد کردند

سبدها از دستشان به زمین افتاد و هر دو همدیگر را در آغوش گرفتند .

Image hosting by TinyPic

 

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥