تجدید حیات ....

باز نوروزست و پیک روزگار 

 قصه ی سال دگر را گفته است 

بهار آمد ؛ هر چند که من پاییز و زمستان را دوست دارم

اما

شاید مثل بقیه ی چیزها این نیز تغییر کند ....

................................................................

یه پیشنهاد که شاید خیلی ها به نظرشون اومده باشه

دفتری اماده کنید و هر آنچه که براتون مفیده و سازنده است ...

از عادتها ٬ از رفتار ٬ ...

فهرست کنین و سعی کنین بهش عمل کنین ...

هر آنچه که می نویسین خدارو مد نظر داشته باشین ... ٬

سعی کنیم ... هنوز زنده ایم پس فرصت هست برای خوب شدن...

.......................................................................

زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی ببیند ؟

کو دل آگاهی که در هستی دلارایی ببیند ؟

صبحها تاج طلا را بر ستیغ کوه یابد

شب گل الماس را بر سقف مینایی ببیند

ریخت ساقی باده ای گونه گون در جام هستی

غافل آنکو سکر را در باده پیمایی ببیند

شکوه ها از بخت دارد بی خدا در بی کسی ها

شادمان آنکس خدا را وقت تنهایی ببیند

زشت بینان را بگو در دیده ی خود عیب جویند

زندگی زیباست کو چشمی که زیبایی ببیند ؟

..................................................................

التماس دعا


  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥

تنهاترين سردار ....

 مظهر حقیقت

در کشور ولایت سلطان دین حسن بود

  در آسمان دلها تابنده حسن رویش

در بوستان عرفان او بود گلبن عشق

     پر شد مشام جانها از عطر زلف و مویش

صلح و صفای او بود از بهر راحت خلق

      زین خلق سست عنصر افسرده و دژم بود

بگذاشت گام همت در عالم حقیقت

       او محو ذات یزدان از هستی و عدم بود ....

........................................................................................    

امام حسن ( ع ) را مسموم کردند

جعده دختر اشعث زن امام حسن (ع) بود به تحریک معاویه

 اوایل سال 50 هجری آن حضرت را مسموم کردند .....

 ایشان در قبرستان بقیع مدفون گردید ...

........................................................................................

 سخنانی از امام حسن (ع)

 فرصت را از دست مدهید زود گذر است  و دیر برگرد.

 به اتمام رساندن یک صنعت بهتر است از شروع و ناقص گذاشتن آن .

 .........................................................................................

کعبه قدس  

گر فلک واقف شدی از تلخ کامی حسن

  آنچنان زهری کجا میریخت در کام حسن

جز نکویی از نکو چیزی نمیاید پدید

  لاجرم خلق حسن ظاهر کند نام حسن

خرقه ی ظاهر مبین چون گل ؛ که زیر جامه داشت

خار خار از خرقه ی پشمینه اندام حسن

آستانش کعبه ی قدس است ز آن خیل ملک

میپرد همچون کبوتر بر درو بام حسن

کس بگفتن در نیابد تلخی از آشام زهر

 هم حسین تشنه لب داند در آشام حسن

........................................................................................

رحلت پیامبر ( ص ) وشهادت  امام حسن مجتبی ( ع ) را تسلیت می گم ....

 

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥

برگ بی درخت ...

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت ِ سرمای سخت

هست امّیدی که ابر فرودِین

برگها رویاندش از فّر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم ؟

وای بر احوال برگ بی درخت

شفیعی کدکنی

.....................................................................

اگه تنهاترین تنها ها باشم

باز خدا هست که جانشین همه ی نداشتن هاست

                                                               دکتر شریعتی

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥

ای بی خبر با توام ....

مي ديدند که آمده دستشان را بگيرد
و مي گريختند
مي ديدند که آمده نجاتشان دهد
و مي رفتند

مي ديدند که امده سعادت هديه شان کند
شاخه شاخه گلهاي بهشت را در جهنم گمراهيشان بريزد
آيه آيه نور آسمان را در زمين بي خبري شان بتابد
مي ديدند
قرآن مبين را ....
وبر چشم مهري داشتند
و بر دل قفلي که گشوده نميشد .


  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥

سگي بگذار ٬ ما هم مردمانيم ( مولانا )

.... قصابی گوسفندی خَبه شده را نذر خانقاه کرده بود ٬

درویشان چند روز بود چیزی بکار نبرده بودند ٬

گرسنگی غالب بود چون بر سر سفره نشستند ابوسعید گفت :

دست ازین طعام بردارید که مردار است ! ....

.... قصاب به پای شیخ افتاد و پوزش ها خواست

مریدان شیخ را گفتند : از کجا دانستی که مردار است ؟

ابوسعید گفت :

سگ نفس عظیم رغبت می کرد ٬ ....

                            خلاصه شده از اسرار التوحید

گرگ   

گفت دانایی که : گرگی خیره سر ٬

هست پنهان در نهاد هر بشر !

لاجرم جاریست پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زورِ ِبازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور ِ پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ ِ خود اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآن که از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید ٬ گرگ هست !

وآن که با گرگش مدارا می کند ٬

خلق و خوی گرگ پیدا می کند .

در جوانی جان گرگت را بگیر !

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گرچه باشی همچو شیر

ناتوانی در مصاف ِ گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند ٬

و آن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب ؟ ....

فریدون مشیری

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

بگذريم ...

.......

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٥

ناراضی ...

به دریا شکوه بردم از شب دشت

Image hosting by TinyPic

وزین عمری که سخت ِسخت بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش

سری میزد به سنگ و

بازمی گشت

( فریدون مشیری )

......

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥

تاريک ...( شفيعی کدکنی ... اما انگاری برای من ...)

چون صاعقه

                در کوره ی بی صبری ام

                                                 امروز

Image hosting by TinyPic

از صبح که بر خاسته ام

 

                                 ابری ام

                                                  امروز

 

 

 

 

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥

خوشا پرنده ...

من ترجیح می دهم به گونه ای زندگی کنم که انگار خدایی هست

و بعد از مرگ متوجه شوم که خدا نیست بجای اینکه

بگونه ای زندگی کنم که انگار خدایی نیست و بعد از مرگ متوجه شوم که خدایی هست

***

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم

که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه اش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا ... !

Image hosting by TinyPic

( دفتر های سبز - دکتر شریعتی )

***

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید .

گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات

به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات .

چه دیر و دور و دریغ !

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید .

Image hosting by TinyPic

ز کوچه ی کلمات ؛

عبور گاری اندیشه است و سد طریق

تصادف صداها و جیغ و جارِ حروف

چراغ قرمز دستور و راهبند حریق .

تمام عمر بکوشم اگر شتابان ؛ من

نمی رسم به تو هرگز ازین خیابان ؛ من

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید .

شفیعی کدکنی

  
نویسنده : مسافر خدا ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥